امروز صبح زود بیدار شدم و دیگه هر کاری کردم خوابم نمیبرد. ساعت حوالی پنج و نیم بود و آفتاب هم طبق معمول تابستونهای استرالیا پهن شده بود وسط خیابون و یه نسیم خنکی هم میومد و هوا هم از بارون دیشب هنوز نمناک بود و بوی چمن خیس میومد و خلاصه یه حالی بود که نمیشد نرفت بیرون و یه قدمی نزد!
هدفم بیشتر اون پارک فسقلیه کوچه بالایی بود و شنبه بازار میوه که از ساعت شیش هر هفته شروع میشه. دو تا کوچه هم از کوچه بالایی بالا تر رفتم که رسیدم به یه راه باریکهای که دو طرفش درخت بودو رو یه تابلو نوشته بود مسیر طبیعی و اینکه این محوطه توسط مردم همین ناحیه حفاظت میشه و لطفن دارین از اینجا رد میشین آشغال نریزین و ...
مثل اتاق لوازم تو کتابای هری پاتر که وقتی از جلوش رد میشدن هر چی دلشون میخواست در اختیارشون میذاشت، اینم انگار فهمیده بود که یه مسیر طبیعی و سر سبز برای قدم زدم لازم دارم و برام مهیاش کرده بود.
آفتاب ساعت پنج و نیم صبح!
جالبه که من شیش ماهه دارم تو این خونه زندگی میکنم و همیشه هم پیاده میرم و میام و تا حالا اینجا رو ندیده بودم. باورم نمیشد ولی یه نیم ساعتی که از کنار رودخونه و کنار درختا راه میرفتم میتونستم بگم که گم شدم. (معلومه که اغراق میکنم دیگه؟)
وقتی همیشه تصورت این باشه که برای رسیدن به همچین جایی باید شال و کلاه کنی و کوله ببندی و کفش محکم بپوشی و ماشین بگیری و چند ساعت برونی تا برسی، خیلی هیجان انگیزه که با همون شلوارک تو خونهات و دمپایی و با فاصله دو دقیقه از خونه جنگل داشته باشی.
Labels: Life
برنامهای داریم ما هم. هر جا میری بعد از سلام و احوال پرسی و من اینم و من اونم، میپرسن از کجایی؟ میگی ایران، بعد سریع اوه ایران! امممم... احمدی نجاد؟ بعد میگی آره آره همون...
حالا از اینجا به بعد بسته به طرف مقابل گفتگو به دو مسیر متفاوت میره. طرف اگه از این کشورهای غربی عضو اتحاد ضد تروریسم باشه (آمریکا، انگلیس، استرالیا، ...) یا کشورهای شرق و احتمالن غیر عضو اتحاد ضد تروریسم (هند، پاکستان، مالزی، ....).
دسته اول که خوب خواهی نخواهی تحت تاثیر مدیای غربیاند، یا چپ چپ نگاهت میکنن و منتظرن ببینن بمب هستهایت رو کجات قایم کردی و یا اینکه به حال خودت و کشورت تاسف میخورن و خوشحال میشن که از ایران اومدی بیرون و برات تو این دنیای آزاد و سرشار از دموکراسی آرزوی موفقیت میکنن.
اما دسته دوم، بعد از اون جمله امممم... احمدی نجاد؟ میگن خیلی خوبه که یه نفر اینطوری شجاع پیدا شده که جلوی آمریکا وایساده. بعد که با دهان باز و چشمهای گرد شده شما روبرو میشن میگن مگه اینطور نیست؟ بالاخره وقتش بود که یه نفر پیدا بشه و جلوی اینا رو بگیره! اولا که اومده بودم د مقابل دسته اول هول میشدم و تند تند توضیح میدادم که به خدا وضعمون تو ایران خیلی هم بد نیست و مردم زندگیشونو میکنن و با سیاست کاری نداشته باشی کسی کاریت نداره و همینطوری زندگی عادیه و خیلی هم قشنگه و ببین این عکسا رو!!!! این شهر من ه و خیلی هم شیک و بزرگه به خدا!
در مقابل دسته دوم هم هی باید توضیح بدی که خب اینا همش حرفه و تو ایران آزادی بیان نیست و روزنامه نگارا رو میگیرن و روزنامهها رو میبندن و دانشجو ها رو زندانی میکنن و ... . بعد که یک ساعت حرف زدی طرف میپرسه چرا؟ خب رئیس جمهور به این خوبی دارین چرا اعتراض میکنین؟
خلاصه جدیدن دارم سعی میکنم دیالوگها رو اینطوری ادامه بدم... خب از کجا میای... ایران... اممم احمدی نجاد؟ آره آره راستی چه هوای خوبی شده این روزا!
Labels: Politics
کلن از وقتی اومدم اینجا و ساعت خوابم تنظیم شد، (یعنی از نه شب تا شش صبح برگشت به حالت عادی یعنی سه تا یازده صبح) فهمیده بودم که هوا زود روشن میشه. یه خورده زودتر از ایران. یعنی اون موقعها که آخرای زمستون بود و تو بهار نزدیکای چهار چهار و نیم کم کم هوا روشن میشد و پنج و شیش آفتاب در میومد.
البته پنجره اتاق منم کوچیک بود و جلوشم یه درخت گنده و زیاد متوجه تاریک روشن شدن اتاق نمیشدم. این همخونهام که رفته من رفتم اتاق اونو گرفتم و دو تا پنجره داره و قشنگ نور میافته توش. حالا این مدت صبحها هی بیدار میشم میبینم که خورشید درومده و هی ساعت و نگاه میکنم و میبینم هنوز زوده و میگیرم میخوابم.
اما امروز دیگه شاهکار بود، هوا روشن شد و من بیدار شدم و از پنجره بیرون معلوم بود که آفتاب پهن شده تو خیابون. چون با استادم قرار داشتم و ساعت گذاشته بودم که بیدار شم برگشتم ساعت و نگاه کردم ببینم چنده دیدم تازه پنج صبحه!
این طرف و اونطرف میشنیدم که امشب شب یلداست و ملت دارن به همدیگه تبریک میگن، منتها تا وقتی هادی نگفته بود حواسم نبود که واسه ما میشه روز یلدا. روز یلدام مبارک!
پی نوشت: هفته دیگه کریسمسه. ملت دارن از سر و کول هم بالا میرن تو مرکز خریدها.
پی نوشت ۲: کریسمس اینجا وسط گرمای تابستونه، منتها به قول یکی چون کریسمس تجاری همیشه تو برف و زمستون تصویر میشه اینام مجبورن که تو گرمای تابستون لباس کت و کلفت بابا نوئل بپوشن راه بیافتن تو خیابون. همیشه هم با دونه برف تزیین میکنن خیابونها رو.
این ویدیوی این زیر رو ببینید. حدس میزنید این چه برنامهایه؟ (راهنمایی: کنسرت راک نیست!)
جواب: این تیکه فیلم ها، داخل یک کلیسا و مردم رو در حال دعا و نیایش نشون میده!
من از وقتی اومدم استرالیا، یا حتا نه، خیلی قبل ترش، دلم میخواست یه روز برم توی یک کلیسا رو ببینم و برم سر مراسم دعا و ببینم چطوریه. البته، تصوری که در ذهنم از یک کلیسا و آدمهاش داشتم کوچکترین شباهتی به چیزی که در بالا میبینید نداشت. بیشتر شیشههای رنگی و یه معماری سنتی و صندلیهای چوبی و صلیب و چند تا نقاشی از حضرت مریم و عیسی و این جور چیزا با یه کشیش سراپا سیاه پوش و دعاهای قرون وسطایی به ذهنم میومد همیشه.
ولی کلیسایی که جوونای این دوره زمونه میرن به همه چی شباهت داره الا همین چیزی که آدم فکرش رو میکنه. بیشتر شبیه یه سالن رقصه، یا یه کنسرت مجانی راک! کشیشی هم وجود نداره فقط کسی هست به اسم پاستور که میاد موعظه (راهنمایی) میکنه و میره. دعا ها هم معمولن همینطوری خونده میشه و این وسط مسطا هم انجیلی قرائت میشه.
جالبه که در دنیای خارج اینجا، که انقدر گاهی تعصب نژادی هست و معمولن کسی محل کسی نمیذاره، همه با هم خوبن و من همون یه دفعه که رفتم با کلی آدم مهربون (!) آشنا شدم. میدونید که... اینایی که آدم جدید میبینن میخوان محبت کنن و جذبت کنن به دینشون.
این فیلم هم قسمتهایی از مراسم دعا و نیایش رو نشون میده، که با آهنگ معروف Break Free شروع میشه و میرسه به یه آهنگ ملایم تر که نمیدونم چیه. تو فیلم معلوم نیست ولی ملت به شدت در حال خلسه فرو رفتن و قطره اشکی گوشه چشمشون هست و دارن دعا میکنن. آخر فیلم هم، اون آقایی که با تی شرت سفید و موهای بلند میبینید، همون کشیش یا پاستور معروف هستند و در حال ارشاد و راهنمایی مردم.
فکر کنم این از اون مواردیه که به جای تحمیل دین به مردم، اون رو به فرهنگ عامه نزدیک کردن، و همون حرفای قدیم رو در قالب واژه نامه نسل جدید بهشون میزنن. به نظر میرسه در جذب کردن جوونها هم بد عمل نکرده.
دیشب برگشتم. طبق برنامه که قرار بود با ماشین بریم و من با هواپیما برگردم بریزبن. موقع بلیت خریدن، تو سایت virgin blue دیدم بلیتهای صبح زود و آخر شب از همه ارزون تره. (همین ویرجین بلو ارزون ترین خط هوایی استرالیاست) و بلیتهای وسط هفته هم نسبت به بلیتهای آخر هفته. برای همین یه بلیت گرفتم برای دوشنبه ساعت نه شب که هم دوشنبه رو داشته باشم تو سیدنی و آخر هفته پیش سیما اینا باشم که بیکارند و میشه رفت گشت. ولی بعد، به این گفته معروف رسیدم که میگه هیچ ارزانی بی سبب نیست.
یک) چند روز پیش همینطوری یادم افتاد که قطارهای فرودگاه بریزبن تا یه ساعت خاصی بیشتر کار نمیکنن و بعد که رفتم چک کردم دیدم بعله! آخرین قطار ساعت هفت شب از فرودگاه میره و دیگه خبری از قطار مطار نیست. اتوبوس هم سرویس نداره به فرودگاه و با تاکسی هم تا خونه یه چهل دلاری آب میخوره. با سوزوندن کلی فسفر و مصرف کلی آی کیو تصمیم گرفتم رسیدم فرودگاه، یه تاکسی بگیرم به نزدیک ترین ایستگاه قطار (قطارهای معمولی تا دو صبح کار میکنن) و از اونجا با قطار برگردم... هر چند که بعدن معلوم شد اتوبوس گذاشتن برای آخر شب و با همون قیمت قطار تا خونه اومدم.
دو) وقتی میشینی تو هواپیما، تو اون کیسه جلو صندلی برنامه تلویزیون و فیلمهایی که قراره پخش بشه رو مینویسه و منم با خوشحالی اونو باز کردم و دیدم کلی کانال هست و کلی فیلم نشون میده و میشه حتا تلویزیون دید. بعد اعلام کردن که یه ربع اول پرواز میشه فقط تبلیغ دید و اگه میخواهید بقیه فیلم رو ببینید باید کردیت کارتتون رو بکشید کنار تلویزیون و بابتش پول بدید... ای خسیسها!
سه) تو خونه سیما گفت شام بخور و برو. گفتم نه دیگه هواپیما حتمن شام میدن... (دیگه این یکی از بدیهی ترین خدمات همه خطوط هواییه به خدا!) در هر حال سیما بیچاره پاشد و مرغی و پلویی و سبزیای درست کرد و خوردیم و خدافظی کردیم اومدم. حالا من نشستم تو هواپیما، سیر و خمار این برنامههایی که نمیشه دید که دیدم دارن غذا میارن. بوی این غذاها پیچید و چون آخر شب بود و منم ساعت شش غذا خورده بودم گفتم خوب یه چیزی میگیرم اینجام میخورم تا برسیم. سینی این مهمون دارا رسید دیدم بعله! از این دستگاههای خودپرداز کردیت کارد کار گذاشتن رو اون سینیه، هر چی بخوای بخوری باید پولش رو بدی...
خدا لعنت کنه مخترع کارت اعتباری و دستگاه خود پرداز و این سوسول بازیهای رو. رو زمین و هوا از آدم پول میگیرن هیچی، یه خرجهای اضافی برات درمیاد که نمیدونی از کجا اومده. حالا باز خدا رو شکر کردم که هواپیما بدون صندلی نمیشه و نگفتن میتونین زمین بشینی و اگه صندلی میخواین باید کارتتون رو بکشید اینجا و پول بدین.
دیشب هم رسیدم و گفتم کارا باشه برای فردا. و الان فرداست و باید برم خرید و خونه تمیز کنم و کلی کار دارم و بارون هم مثل شلنگ داره میاد و نه میشه بیرون رفت نه حس کار دیگهای هست.... ولی سفر خوبی بود و کلی خوش گذشت. این دو تا عکس هم از Byron Bay ه. فانوس دریایی بایرون بی، در شرقی ترین نقطه استرالیا.
ما در حال تماشای طلوع آفتاب
این مسئله از چند جهت مهمه. یکی اینکه اینجا بعد از ژاپن اولین جاییه که طلوع خورشید رو میبیه و دوم اینکه این یکی از معدود بارهایی در زندگی منه که طلوع خورشید رو میبینم!
من فردا دارم بر میگردم داهاتمون. روز اول که رسیدم سیدنی به هیجان زده شدم. درست مثل شهری بود که چند ماه قبل ازش بیرون اومده بودم. همون قدر شلوغ و پر سر و صدا و بزرگ و غول آسا. خیابونها و برجها و ساختمونهای بی انتها و ترافیک و دود و بوق مردم پر عجله.
اولش برام عجیب بود، و کمی ترسناک ولی کم کم هر چی گذشت بیشتر بهش عادت کردم و کم کم جوری شد که انگار از اول همینجا بودم. حالا موندم چطوری برگردم به همون ده خودمون تو بریزبن. فکر کنم برم اونجا تا یه هفته افسردگی بگیرم از خلوتی و بی سر و صداییش.
فکر کنم خاطره انگیر ترین موقع این مسافرت همون شب اول بود که با سیما قدم زنان رفتیم تا دم اپرا هاوس. اپرا هاوس همیشه برام نماد ته دنیا بود، جایی که تا یک سال پیش حتا فکرش هم نمیکردم که ممکنه یه روزی بیرون از قاب تلویزیون ببینمش. موقعی که برای اولین بار روی پل این ساختمون رو با تمام هیبت و شکوهش یک جا دیدم نمیتونستم روی پا بند شم.
حالا بعدن مفصل باید بنویسم از سیدنی. فعلن فقط دارم هی سیدنی رو مقایسه میکنم با بریزبن...
یه چیزی که خیلی خوشم میاد تو سیدنی اینه که بر عکس بریزبن خیلی آدم از ملیتهای مختلف میشه توش دید و آدم احساس غریبی نمیکنه. حالا میگن ملبورن هم خیلی شهر خوب و قشنگ و چند ملیتیه و تمیز هم هست. سفر ملبورن باشه برای بعد. اینم عکس دسته جمعی جلوی اپرا هاوس...
گفته بودم سلین دیون قراره بیاد اینجا دم عید... حواسم بود که بلیطای کنسرت رو از یکم دسامبر میفروشن و برای همین ساعت ۱۲ که رد شد رفتم بلیط بگیرم که دیدم نوشته از دوازده ظهر بلیط فروشی شروع میشه.
فردا هم خونسرد پاشدیم با بر و بچ رفتیم Gold Coast و گردش و تفریح، عصری اومدیم خونه و یه کم اینور و اونور طرفای ساعت هفت و هشت شب یاد بلیطای کنسرت افتادم. بیشتر جاهای خوب بلیطش تموم شده بود و فقط اون گرون مرونهای جلو سن مونده بود (چهارصد دلار) و یه سری اون عقب ته سالن. حالا باز خوبه همون گیرم اومد...
راستی دنبال پایه میگردم واسه کنسرت Nightwish. دارن اول فوریه میان. خوشبختانه خیلی طرفدار ندارن انگار و بلیطاش هنوز هست. فقط شصت دلار. بیچارهها! (هر چند این اولین آلبوم و تورشونه با خواننده جدیده، ولی خب دو سه تا آهنگ ا این آلبوم آخری مثل Bye Bye Beautiful و Eva خوب از آب درومدن) هر چند هر بار که صدایی خواننده در میاد حسرت رفتن خواننده قبلی (Traja Turunen) رو میخورم (خیلی خوب بود لعنتی. این ویدئو زیریه مال خواننده قدیمیه است، این جدیده خیلی پاپ کرده سبک رو).
نمرههای ترم قبل امروز اعلام شد. هفته دیگه فرصت بررسی و تجدید نظر و ایناس که من نیستم... سیستم نمره دادن استرالیا خیلی مسخره است. همه چی مثل آدمیزاده، تمرینها و پروژه و امتحانها جمع میشن تا صد نمره. بعد نمره نهایی از هفت اعلام میشه. که چهار نمره قبولیه و بعد نسبت به نمره از صد، معلوم میشه که ۱ ۲ ۳ ۴ ۵ ۶ یا ۷ گرفتی. حالا جالبه که یکی از درسای من فقط ۲ نمره از صد نمره کم داره برای اینکه نمره نهایی درس از ۵ بشه ۶! روم هم نمیشه برم اعتراض کنم، چون در واقع انتظار داشتم این درس رو در بهترین حالت ۴ بگیرم ازش. (البته بقیه نمرههام خوبهها!)
فردا دارم میرم سیدنی. الان ساعت نزدیک سه صبحه و من هنوز جمع نکردم وسایلم رو و نمیدونم چی میبرم و چی نمیبرم. و در واقع اصلا جا دارم که چیزی ببرم یا نه. (!) (راستی من چرا با خودم ساک نیاوردم) جریان این مسافرته هم خیلی جالب بود. در واقع قرار بود هفته پیش برم و پریروز برگردم. سه بار برنامه عوض شد، تا انکه آخرش قرار شد با دوستان با ماشین بریم و تو راه چند تا شهر رو بگردیم. هفته دیگه هم با هواپیما برمیگردم بریزبن سر کار و زندگیم. حیف فقط دوربین ندارم عکس بگیرم. میگن مسیر بریزبن به سیدنی خیلی قشنگه.
Labels: Life