Saturday, December 08, 2007
Sydney

من فردا دارم بر میگردم داهاتمون. روز اول که رسیدم سیدنی به هیجان زده شدم. درست مثل شهری بود که چند ماه قبل ازش بیرون اومده بودم. همون قدر شلوغ و پر سر و صدا و بزرگ و غول آسا. خیابون‌ها و برج‌ها و ساختمون‌های بی انتها و ترافیک و دود و بوق مردم پر عجله.

اولش برام عجیب بود، و کمی ترسناک ولی کم کم هر چی گذشت بیشتر بهش عادت کردم و کم کم جوری شد که انگار از اول همینجا بودم. حالا موندم چطوری برگردم به همون ده خودمون تو بریزبن. فکر کنم برم اونجا تا یه هفته افسردگی بگیرم از خلوتی و بی سر و صداییش.

فکر کنم خاطره انگیر ترین موقع این مسافرت همون شب اول بود که با سیما قدم زنان رفتیم تا دم اپرا هاوس. اپرا هاوس همیشه برام نماد ته دنیا بود، جایی که تا یک سال پیش حتا فکرش هم نمیکردم که ممکنه یه روزی بیرون از قاب تلویزیون ببینمش. موقعی که برای اولین بار روی پل این ساختمون رو با تمام هیبت و شکوهش یک جا دیدم نمیتونستم روی پا بند شم.

حالا بعدن مفصل باید بنویسم از سیدنی. فعلن فقط دارم هی سیدنی رو مقایسه میکنم با بریزبن...

یه چیزی که خیلی خوشم میاد تو سیدنی اینه که بر عکس بریزبن خیلی آدم از ملیت‌های مختلف میشه توش دید و آدم احساس غریبی نمیکنه. حالا میگن ملبورن هم خیلی شهر خوب و قشنگ و چند ملیتیه و تمیز هم هست. سفر ملبورن باشه برای بعد. اینم عکس دسته جمعی جلوی اپرا هاوس...