امروز صبح زود بیدار شدم و دیگه هر کاری کردم خوابم نمیبرد. ساعت حوالی پنج و نیم بود و آفتاب هم طبق معمول تابستونهای استرالیا پهن شده بود وسط خیابون و یه نسیم خنکی هم میومد و هوا هم از بارون دیشب هنوز نمناک بود و بوی چمن خیس میومد و خلاصه یه حالی بود که نمیشد نرفت بیرون و یه قدمی نزد!
هدفم بیشتر اون پارک فسقلیه کوچه بالایی بود و شنبه بازار میوه که از ساعت شیش هر هفته شروع میشه. دو تا کوچه هم از کوچه بالایی بالا تر رفتم که رسیدم به یه راه باریکهای که دو طرفش درخت بودو رو یه تابلو نوشته بود مسیر طبیعی و اینکه این محوطه توسط مردم همین ناحیه حفاظت میشه و لطفن دارین از اینجا رد میشین آشغال نریزین و ...
مثل اتاق لوازم تو کتابای هری پاتر که وقتی از جلوش رد میشدن هر چی دلشون میخواست در اختیارشون میذاشت، اینم انگار فهمیده بود که یه مسیر طبیعی و سر سبز برای قدم زدم لازم دارم و برام مهیاش کرده بود.
آفتاب ساعت پنج و نیم صبح!
جالبه که من شیش ماهه دارم تو این خونه زندگی میکنم و همیشه هم پیاده میرم و میام و تا حالا اینجا رو ندیده بودم. باورم نمیشد ولی یه نیم ساعتی که از کنار رودخونه و کنار درختا راه میرفتم میتونستم بگم که گم شدم. (معلومه که اغراق میکنم دیگه؟)
وقتی همیشه تصورت این باشه که برای رسیدن به همچین جایی باید شال و کلاه کنی و کوله ببندی و کفش محکم بپوشی و ماشین بگیری و چند ساعت برونی تا برسی، خیلی هیجان انگیزه که با همون شلوارک تو خونهات و دمپایی و با فاصله دو دقیقه از خونه جنگل داشته باشی.
Labels: Life