دوره رسمی امتحانا تو مدرسه ما از اوائل نوامبر شروع میشه تا هفدهم. بعد هم که تابستون شروع میشه و ملت یا میرن سر کلاس تابستونی یا سر کار یا سر خونه زندگیشون. حالا من که خونه نمیخوام برم، ولی شانس آخرین امتحانم دقیقن همون هفدهمه. نتیجه اینکه هر روز بقیه دانشجوها رو میبینم خوشحال و خندان میان که امتحانامون تموم شد، من هی باید بدو بدو برگردم خونه بشینم سر درس. چقدرم که درس میخونم.
این فیس بوکم لعنتی، جدا از همه بدیهاش و اعتیاد آوریش و اینکه تو این شبکههای احتماعی معتاد کننده ترینه و ... یه بدی دیگه هم داره که همه میفهمن هر کی داره چیکار میکنه. هر دفعه که آنلاین میشی میبینی ملت در چه حالین و کی به کی سلام رسونده و کی رو دیوار کی یادگاری نوشته. یه بخش هم هست که هر کسی خودش آپدیت میکنه و میگه حال و روزش چطوره. حالا از همون موقع که امتحانای من حتا شروع نشده بود، بقیه دوستام رو میدیم که یا نوشتن نصف امتحانا گذشت، یا نوشتن آخرشه و الانم که یه یک هفتهای هست که نوشتن امتحاناشون تموم شده و الان دیگه کم کم مینویسن چی کار دارن مییکنن تو تعطیلاتشون. حالا من میرم فیس بوک یه کم (یه کم!) از درس دور شم، از حسادت میترکم!
حالا سو تفاهم نشه. صبح تا شب نمیشینم درس بخونم واقعا، ولی خب همین که دورنمای امتحان چند روز دیگه جلو روته، یا کار دیگهای نمیکنه یا بکنی هم نمیچسبه بهت. حالا جالبه که امتحانای من ساعت هشت و نیم صبحه و منم که عادت ندارم به شب زود خوابیدن و صبح زود بیدار شدن، تو این مدت بیشتر نگرانیم از این بود که چطوری روز امتحان بیدار شم (میگن جلوی بقیه از سحر خیزتون تعریف کنین که تو ناخودآگاهتون اثر بذاره...) تا خود امتحان.
حالا خدا رو شکر دو تا همخونهای پیدا کردم بدتر از خودم. هر کی ازم میپرسه که اونا چیکار میکنن با شب بیداریهای تو میگم اونام بدتر از منن. هفته پیش که جاناتان کلن هفت صبح میخوابید تا پنج عصر، اون یکی هم که کلن زودتر از پنج نمیخوابه.
حالا اینا کم بودن، یه دو تا همسایه جدید اومدن که ماشالا هر شب تو خونهشون پارتیه و سر و صدا تا سه چهار صبح و کلن اوضاع این بلاک طوریه که هر کی بخواد شیک باشه و سوسول بازی دربیاره نمیتونه بخوابه کلن. همه اینا هم کاملن شانسیه و هیچ قرار قبلی کسی با کسی نذاشه. به طرز عجبی در و تخته خوب با هم جور شدن.
فکر کنم آدم یه مدت که از وبلاگ دور میمونه یه مدت طول میکشه که برگرده به اون حال و هوا دوباره. فعلا دو تا بازی وبلاگی جدید هم دعوت شدم از طرف میرکل و رویا، که با اون بازی متنفرهای ندا سه تا فعلا بازی بدهکارم. که باشن برای بعد. امشب داشتم با مامانم چت میکردم که اینترنت قطع شد و کلی حالم رو گرفت. (این اینترنت ما نمیدونم چه مرگشه همیشه خدا که لازمش داری قطعه) و خلاصه الان فعلن رو مود غر زدنم به شدت.
امتحان آخرم هم شنبه است و جمعه باید برم با این استاد عزیز که قراره تابستون باهاش کار کنم حرف بزنم. فعلا برای چند ماه آینده بورس گرفتنم تایید شده و حالا باید بشینیم ببینیم باید چیکار کنم. من ابله! به جای اینکه تابستون پاشم عین آدمیزاد برم خونه و سه ماه تمام غذای مامان بخورم و لم بدم کتاب بخونم و سه ماه تمام تفریح کنم و مهم تر از همه برف ببینم، دارم میمونم اینجا درس بخونم. بس که ابلهم من.
فردا هم قرار درس خوندن گروهی داریم و مثلن من امروز باید میشستم اشکالام رو درمیاوردم. ولش کن اصلن. میگم که من امشب تو مود غر زدنم...
راستی خبر خوش هستهای مربوط به سیماس. دوباره بلاگ باز کرده، کلن با انگیزه جدید درباره زندگی جدید و داره درباره استرالیا مینویسه. بخونیم به یاد دورهمیهای تهران که هیچ کس نمیدونه کی ممکنه دوباره تکرار بشه. اینم وبلاگ بینام سیما.
الان خیلی زوده که بخوام بگم و شاید واقعا حرفی که میزنم خیلی دقیق نباشه ولی خب این چیزی که الان حس میکنم.
به نظر من هر چی زودتر آدم از ایران بزنه بیرون بهتره. الان فقط حسرت اینو میخورم که ایران موندم. تازه دانشگاهی که مثلن بهترین دانشگاه کشور میدوننش. به نظرم فقط تلف کردن عمر بوده. البته خب خیلی چیزا هم گرفتم از دانشگاه (سطح سواد و آگاهی بچه های ایرانی خیلی بالاس) ولی خوب اگه زودتر میومدم الان خیلی راحت تر تو محیط جذب میشدم و رشته ای که دوست داشتم رو میخوندم (نه یک انتخاب تصادفی) و خیلی چیزای دیگه.
فکر میکنم تلف کردن عمره ایران موندن.