من امروز کلاس نداشتم و برای همین تصمیم گرفتم تمام صبح رو بگیرم بخوابم. قضیه خوابیدن من هم جریانی داره برای خودش. اوایل که رسیده بودم اینجا، شب ساعت ده یازده میخوابیدم و صبح ساعت هفت و هشت سرحال و قبراق بیدار میشدم و اون موقع ها فکر میکردم که آره دیگه مثلن من خیلی زندگیم تغییر کرده و قراره از این به بعد مثلن زرنگ بشیم آدم شیم و صبح زود پاشیم و این حرفا. خلاصه یه مدت گذشت و سرگرمی های دیگه پیدا شد و دوست پیدا کردیم و اینا، حالا دوباره ساعت خوابم تنظیم شده رو سه، چهار صبح تا یازده صبح!
در هر حال... امروز هم گرفتم تمام صبح رو خوابیدم و ساعت دوازده بلند شدم و تصمیم داشتم با اینکه امروز کلاس ندارم بلند شم برم کتابخونه که گوش شیطون کر شروع کنم به درس خوندن. تا Oprah ببینم و یه غذایی بخورم و راه بیافتم شد 2. اتوبوسی که از خونه میاد مرکز شهر، یه خیابون بالاتر از
Queen Street نگه میداره و منم که عاشق این خیابون. باید یه سری بزنم بهش همیشه. حالا خرید که یکی از کاراییه که میشه تو این خیابون کرد به کنار، یه محلی داره که هر رو گروه های مختلف میان و اجرای زنده مجانی دارن. امروزم اینا برنامه داشتن.
بعد پاشدم اومدم مدرسه و عین بچه آدم نشستن تو کتابخونه که درس بخونم. منتها قبلش مگه میشه ایمیل چک نکرد. دو باری هم کل بالاترین رو مرور کردم، تمام اکانت های میل و نت ورک و تک تک وبلاگ ها رو هم سر زدم و خلاصه بعد که خیالم راحت شد که دیگه هیچ کاری جز درس خوندن ندارم، خیلی هنر کردم رفتم کتاب های درسی رو از طبقه بالا امانت گرفتم.
حالا تازه یاد گرفتم که کتاب چطوری میشه امانت گرفت و نشستم به سرچ کردن کتاب های رمان و ادبیات و ... دیگه خواستم واقعن بشینم درس بخونم که نمیدونم چطوری جل الخالق سر از وبلاگ دراوردم.
تازه خیلی هنر کردم دو تا پیشنهاد رو برای بیرون رفتم امشبم رد کردم که مثلن من درس و تمرین دارم و باشه برای شنبه و یکشنبه (که فستیوال رقصه و مگه میشه نرفت)! خلاصه... دیگه الان میخوام بشینم سر درسم، ولی حیف که احتمالن خیلی نمیتونم اینجا بمونم چون باید کم کم راه بیافتم برم وگرنه اتوبوس رو از دست میدم و مجبور میشم پیاده برگردم خونه.
ماها تو ایران که بودیم کلی ذوق پنجشنبه مون رو میکردیم و خیلی حال میداد پنجشنبه ها و مخصوصن شبش و جمعه هم که تعطیل بود و جمعه شب ملت میریختن تو خیابون و ترافیک و مهمونی و اینا. تازه کلی هم غر میشنیدیم که ایران تعطیلی زیاده و غلط کردین پنجشنبه ها زود میرین خونه و همینه که کلی از دنیا عقب افتادیم. این خارجی ها سیستمشون فرق میکنه انگار. اون حس و حال پنجشنبه ما رو اینا روز جمعه تجربه میکنن. یعنی جمعه ها زود میرن خونه و عصرش میرن خرید و ول گردی و اینا. فرداش که شنبه است و من تا حالا فکر میکردم مثل پنجشنبه خودمونه، در واقع جمعه شونه و صبحش میگیرن میخوابن و شب میرن پارتی! اونوقت حالا این هیچی، یه یکشنبه هم تعطیلن که دیگه واقعن همه چی تعطیله. هنوز نفهمیدم که یکشنبه ها چیکار میکنن ملت، چون همه جا تعطیله و خیابون ها هم خلوته و پارتی هم معلومه که نمیرن. فکر کنم خونه میمونن یا میرن خارج شهر،... نمیدونم والا. البته احتمالن به زودی میفهمم. بابا دو هفته است رسیدم تازه.
برم سر درس دیگه!