Monday, January 22, 2007
Stay

ای بابا... چرا اینطوری شده اخه؟ چرا اینقدر زود دیر میشه. تا به خودم بجنبم ساعت ۲ ۳ صبحه، اونقدر دیر که خواب شبونه از سرم پریده. همونقدر دیر که فقط وقت هست برای یه آپدیت زورکی، در اوج دلخوری از فیلم ندیدن، و بی حوصلگی از انجام مراسم قبل از خواب، و بی حوصلگی از خوابیدن، برای شروع نکردن یه روز دیگه.
از کی اینطوری شد؟ نمیدونم، از همون زمان که همه روزهام مثل یک روز شد، پیوسته و پشت سر هم، بدون عوض شدن روز و ساعت و تاریخ، فقط با یک نشانه، از تاریک و روشن شدن هوا، که در اتاق خواب قبر گونه‌ام هم چندان به چشم نمیاد. چرا اینطور شد؟ چرا اینقدر سریع تر؟ نمیدونم. در چشم بهم زدنی دیروز، همون هفته پیش و هفته پیش، ماهی پیش شد. باور نمیکنم یه ترم دیگه گذشته و دوستان امتحان داشتن و دادن و در حال نمره گرفتنند. قابل باور نیست، چندین ماه گذشته از روزی که من در به در به دنبال یک نمره بودم و فکر میکردم این دوران هیچ وقت قرار نیست تموم بشه. که شد. و خیلی هم ازش گذشته. مثل یک عمر. انگار سال‌ها پیش بود.
از سرعتش میترسم، نمیخوام اینطور بگذره، نه اینقدر سریع. همینه شبها نمیخوابم، ساعت ۳.۵ شد. ساعت چهار هم بیدارم. نمیخوام روز دیگه‌ای رو شروع کنم. کاش همیشه شب میموند. همینطور ساکت و خلوت و آروم. کاش همه همیشه خواب بودن. کاش همیشه سرعت زمان، مثل آرامش شب، آروم و یواش بود. کاش هیچ وقت صبح نمیشد.